ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

چله و خواستگاری

٥شنبه چله ی ابوالفضلم بود، رفتیم خونه ی مامانی اینا و اونجا حموم کردیم، بعدازظهرش با ابوالفضل رفتیم خواستگاری برای دایی حسن، که تو این جلسه کلی آبروداری کرد و هیچ جیک نزد، شبش خونه ی مامانی موندیم و جمعه بابا اومد دنبالمون و برگشتیم... ...
27 شهريور 1390

تولد یه دوست اینترنتی...

دوستای عزیز آقا طاها روز 19 شهریور قدم به این دنیا گذاشت، خوشحالم که هر دوشون سلامتن، از اینجا به خانوادشون تبریک می گم... http://tahajan.niniweblog.com/   تولد تولد تولدت مبارک... ...
22 شهريور 1390

2 اتفاق جدید...

جات و عوض کردم، خوابیدی، بلند که شدی، شیر خوردی، سکسکه کردی، گذاشتمت روی پاهام، بشکن زدم، دیدم برگشتی، چند باری اینکار و تکرار کردم، به طرف صدا برگشتی، خیلی ذوق کردم، آخه قبلا به این وضوح بر نمی گشتی، یا یه باری برمیگشتی و بار بعد بی خیال می شدی، خلاصه رفتم یه جقجقه آوردم، جقجقه رو به هر طرف تکون میدادم عکس العمل نشون میدادی، خیلی خیلی خیلی برام هیجان آور بود... اتفاق جدید دیگه این بود که عطسه کردی و پستونکت پرت شد بیرون، خیلی بامزه و جدید بود... ...
22 شهريور 1390

جیجیلی مامان...

گنجیشک کوچولوی من، اسمتو مامانی اینا گذاشتن جیجیلی مامان... نمی دونی چقدر همه دوستت دارن و عاشقتن، امیدوارم که تو هم همه رو دوست داشته باشی عزیزم... ...
22 شهريور 1390

شیطون شدی...

دو روزه که ساعتهای نه بیدار میشی، بهم زل می زنی، آدمو شرمنده میکنی که چقدر تنبلی، خوابم میاد، میبینم که شدیدا دلت می خواد باهات حرف بزنم، بیدارم که می کنی، بعد از اینکه به کارهات می رسم، خودت تنهایی می خوابی... مامان بیدار شو دیگه داری دلبری می کنی دلت بازی و صحبت می خواد کم کم خسته می شی و می خوابی...   ...
20 شهريور 1390